توهم برتری...و کمتری

من طبق معمول مانند اسفند روی آتیش(تعبیر صدیقه برای من) داشتم تکون تکون می خوردم و آقای تکثیراتی نیز داشت فایلم را بررسی می کرد. سرم پایین بود متوجه ورودش نشدم صدای خیلی متین، باکلاس و مردانه ای داشت بدون لهجه و کاملا تهرانی. طبق معمول سرم را بلند نکردم گرچه بدم نمی آمد ببینم از نظر تیپولوژی چه شکل آدمی است ولی طبق معمول در عالم خود و تفکراتم غرق بودم و بی خیال دنبال کردن صدای مورد علاقه ام شدم. رفت نشست و از دید رأسم محو شد. کم کم مغازه  داشت شلوغ تر میشد و من هم طبق معمول که تحمل آدم ها را ندارم از مغازه بیرون شدم و دوری در پاساژ زدم. برگشتم صاحب صدا ایستاده بود و داشت دفتری را که برای اسکن آورده بود به آقاهه می داد ... گفت از اول تا اینجا... فقط ۲روباشه... آقاهه گفت دو تا یکی می زنم... صاحب صدا گفت آها... یعنی از آخر دورو میشه... آقاهه گفت آره!

آنچه تصور می کردم نبود .. پسری حدودا ۱۹ الی ۲۲ یا ۲۳ ساله شاید کمتر نمی دانم... با شلواری که رنگ به رخسارش نمانده بود و به زیر صندل های نچندان زیبا و مرتبش کش آمده  و زمین را می بوسید... پشتش به من بود و من دستانش را که نایلونی را که در دستش مچاله بود می دیدم... ناخن هایی که به نظر آثار قرمزی زیر آنها جهت تماس مستقیم با رنگ(حال می تواند دانه کردن انار، رنگریزی یا هرچه.. شایدم عدم رعایت نظافت) بوده باشد...داشت برگه هایی را که از پیرینتر بیرون می جهید نگاه میکرد و سرش را تکان می داد.. آقاهه که ادعای خوشتیبی خفنی داشت از این بچه سوسول های با عینک دوبرابر صورت کائوچوئی(که داد می زند عینکی نیست! آدم عینکی کمتر با این عینک های سوسلی راحت است چرا که عینک عصای اوست) به چشم داشت و خلاصه با یک نگاه بالا به پایین به صاحب صدا گفت مهندس! لطف کن بشین کارت آماده شد بهت تحویل میدیم...

صاحب صدا لبخندی زد و گفت: نه اینجوریام نیس که شما فک می کنید آخه شما نمی دونید من به چی فک میکنم! بعد نشستو گفت :آخه دوستم گفت خیلی قره قاتی نوشتم نمی تونی بخونیش ولی الان می بینم... ادامه شو آقاهه با همان نگاه قبلی گفت: حالا میبینی هی همچین بدم نیس!

کار آماده شد و صاحب صدا باید مبلغی را به آقاهه تحویل می داد حدود ۱۰۶۰۰ تومان. دو تا ۵تومانی که داخل هم بودند از جیب راستش بیرون آورد و مقداری پول خورد.. خواست دستش را به جیب چپش ببرد خدا خدا می کردم پول داخل جیب چپش باشد دستش که داخل جیب رفت صدای جلق و جلق پول خورد ها خوشحالم کرد ولی داشتم به مسیری که باید طی کند و کرایه تاکسی و یا هرچه دیگر فک می کردم که خدارو شکر هم پول خرد ها کفاف آقاهه را داد و هم مبلغی دیگر از همان جیب بیرون آورد که مرا خوشحال تر کرد. آقاهه که آمد پول را بردارد گفت: داداش قابلتم نداشت!!!!!!!!!!!!!!!!

و اینجا بود که صاحب صدا داداش آقاهه محسوب شد!!!! برای اینکه پول داشت و توانست گلیمش را از آب بیرون بکشد...

پ:ن

۱:با اینکه صاحب صدا آدم به ظاهر مرتب و از طبقه بالایی به نظر نمی رسید ولی صدای شیوا و روابط عمومی بالا و کلماتی که به کار می برد حاکی از ادب و متانت این فرد داشت...

۲: انقد صاحب صدا را دوست داشتم حاضر شدم کمی از دی اکتیوی فاصله بگیرم تا این متن را بنویسم

۳: به قدری این صحنه ها مرا عذاب می دهد که تا ساعت ها عصابم خرد است... یادم نمی رود امیرحسین که آقاهه ی دیگری توی گوشش زد و گوشش خون آمد و من برایش یک هفته گریستم... ولی الان آن آقاهه مرده است و نمی دانم چطور جواب امیرحسین را خواهد داد... امیرحسینی که نمی دانم الان در کدام پارک دارد زندگی می کند... خدا همه ی ما را ببخشد و بیامرزد.همین!

بسی متاثر و متحول شدیم

http://20ist.com/archives/27601

اگر فرامعجزه وجود داشته باشه...

گرچه من معجزه های زیادی دیدم و از نزدیک لمسشون کردم ولی اینبار یک فرامعجزه نیازه که کمی کمتر احساس می کنم اتفاق بیوفته...

مگر اینکه خدای متعال برای گنهکارهای خود نیز معجزه هایی در نظر داشته باشه؟...

ولی دلم زیادتر روشنه... چرا؟ نمی دونم!

باهمیم..

این یه تسکینه اینکه هم دردیم...

دلم برایت تنگ می شود لیک.... تو اینجاییو من تنها....!دلم تنگ است برایت....